شمارهٔ ۱۶۵
دلا دیریست دور از دلستانیجدا از بارگاه لامکانی
سوی ملک مغان کردی سفرهابرای دوستان گو ارمغانی
همه یاران بنزلگه غنودندتو با این دیو رهزن همعنانی
کجاپوئی روان آلوده مهلابشا دروان سلطانی رو آنی
چنین فرشی و بیسامان نشایدکه عرشی و شه سامانیانی
مبین بر ظاهرت کز روی معنیجهان جانی و جان جهانی
همه از آن حسنت خوشه چینندکه آن حسن را دریا و کانی
بجان باشد سپهرت گوی چوگانبتن گر قبضه ای زین خاکدانی
که دایم جان او انباز جسم استتو آخر خارج از کون و مکانی
ز من مینوش و می نوش از خم عشقکه به این آب ز آب ندگانی
همین نی نقش تصویرت بدیع استکه اسرار معانی را بیانی