شمارهٔ ۱۵۹
از مژه گرچشم مستت دست در خنجر زدهنیست بد مستی عجب زان مست کان ساغر زده
برزده آن آتش طلعت بفردوس نعیمطاق ابروحسنش از خورشید بالاتر زده
ابروی او آبروی ماه نو را ریختهشمع از آزرم رویش خویش بر آذر زده
خط بطلان زان قد چون نیشکر کلک قدربرالفهای قد سیمین بران یکسر زده
ای بت چین تیر مژگانت خطا هرگز نرفتچون خور آسان گرچه در هر لحظه نیرت پرزده
مشت خاکی را نباشد دلربائی اینهمهکیست این یارب ز روی گلرخان سر بر زده
آنهمه غوغا که در محشر شود نبود عجبشورش از سودای زلفش در سر محشر زده
در فلک خرگاه مهر از ماه بالاتر زنندوین هلال ابرویش از مهر و مه برتر زده
طوطی گویای اسرارم شکرریزی کندگوئی از نوش لبت منقار در شکر زده