شمارهٔ ۱۵۸
گیرم نقاب برفکنی از رخ چو ماهکو تاب یک کرشمه و کو طاقت نگاه
یک شمه از طراوت رویت بهار و باغیک پرتو از فروغ رخت نور مهر و ماه
یکبار رخش نازبرون تا ز و باز بینعشاق را جبین مذلت به خاک راه
در خون نگر بمالم دل مردمان چشمبر پا نموده از مژگان رایت سپاه
عزم شکار کرده مرانم که عیب نیستوقت شکار بودن سگ در قفای شاه
آن مه سپه کشد پی تاراج جان ز نازمن میکنم مبارزه با خیل اشک و آه
جز پیش این بتان خداوندگار حسندر مذهب که بوده روا قتل بیگناه؟
در ترک و تاز لشکر نازش به ملک حسنکس جان نبرد خاصه تو اسرار از این سپاه