شمارهٔ ۱۵۳
راه عشق است و بهرگام دوصد جان بگروعشق سریست نهانی به دراز گفت و شنو
کی شود این دل بی حاصل ما طعمه عشقبر این مرغ هما خرمنی از جان بدو جو
بسکه نزدیک بود شارع مقصد دور استتا یکی ای دل دیوانه بهر سو تک و دو
این همه عکس که آغازی وانجامش نیستاز فروغ رخ آن مهر بود یک پرتو
در بر ماه ببین آینه و آب جدارکه چسان خود متفنن شود از یک خورضو
گوشه ابروئی از گوشهٔ برقع بنمودآسمان را که همی چرخ زنان شد در دو
درد نوشان سماوی ترا آمده جامکه بود باز از این فخر دهان مه نو
می خور اسرار و از این خواب گران شو بیدارحاصل عمر خود اندوز که شد وقت درو