گنج

شمارهٔ ۱۵۴

ای مهر همچو مه ز رخت کرده کسب ضوخال رخ تو برده ز مشک ختن گرو
از طرف بام چرخ برین باد و صد هراسسر میکشد برای تماشات ماه نو
بینم خراب حال دل ای عیسوی نفسپا از سرم مکش نفسی از برم مرو
در هر دلی که عشق بر افراشت رایتیاو رنگ سلطنت چه و طرف کلاه کو
در جان آنکه تخم محبت نکاشتندباشد هزار خرمن طاعت به نیم جو
برق سبک عنان هوا آنقدر ندادمهلت دل مرا که کند کشت خود درو
اسرار جام جم طلبی پیش پیر دیرجامی بنوش و غافل از اسرار خود مشو