شمارهٔ ۱۴۱
از روز ازل می خور و رندانه سرشتیمبرجبهه بجز قصّهٔ عشقت ننوشتیم
زاهد تو بما دعوت فردوس مفر ماما باغ بهشت از پی دیدار بهشتیم
از عشق نکوهش منما خسته دلان راکز خامهٔ صنعیم چه زیبا و چه زشتیم
جامی بکف آرید و بنوشید عزیزانفرداست که بر تارک خم ماهمه خشتیم
اندر طلبت گه بحرم گاه بدیریمگه معتکف مسجد و گاهی بکنشتیم
دادند نخستین چو بما کلک دبیریغیر از الف قد تو بردل ننوشتیم
شد حلهٔ دارا به برو برد یمانیدرکارگه فقر هر آن رشته که رشتیم
چون رشته شدم بلکه شوم زال خریدارخود طرف نبستیم از این رشته که رشتیم
کی برخوری اسرار ز خاری که نشاندیمکی خرمنی اندوزی از این تخم که کشتیم
اسرار دل اسرار سراز سد ره بر آوردباری درویدیم هر آن تخم که کشتیم