شمارهٔ ۱۴۰
زور و زر ننگرد او عجز و سکون آوردیمنخرد علم و خرد رو بجنون آوردیم
یار یکرنگی و دلخواست از آن اینهمه رنگگاه از دیده گه ازچهره برون آوردیم
نامد اندر خور سلطان غمت کشور عقلرو از این خطه سوی ملک جنون آوردیم
گرچه دردی کش گردون شدمی روز نخستحالیا شور تو از چرخ فزون آوردیم
پر دلی بین که باین نوسفری در ره دوسترو در آغاز باین دجلهٔ خون آوردیم
آخر آن آهوی وحشی نشدی رام بمابا همه رنج که بردیم و فسون آوردیم
شیئی للّه زدم اسرار بهر درنگشودعاقبت روی طلب سوی درون آوردیم