شمارهٔ ۱۳۹
صبحگاهان بسوی خانهٔ خمّار شدمسرکشیدم دو سه پیمانه و از کار شدم
نور آن مهر زهر ذره نمودارم شدکه اناالحق شنوا از در و دیوار شدم
چنگ در دامن دلدار زدم دوش بخواببود دستم بدل خویش که بیدار شدم
آب هر روی جمیلی و جمالش نم و یمعکس او بود هر آنی که بدویار شدم
هر خم زلف که بر گونهٔ گلگونی بوددام صیّاد ازل بود گرفتار شدم
شیشهٔ باده بده تا شکنم شیشه نامبیخودم کن که ملول از سرودستار شدم
سالها بود که اسرار بمارخ ننمودشکرللّه که دگر محرم اسرار شدم