گنج

شمارهٔ ۱۳۵

فغان که سخت به افسوس می رود ایامنه جام باده به دور و نه دور چرخ به کام
نه غیر بر سر صلح و نه چرخ بر سر مهرنه بخت تیره مساعد نه یار وحشی رام
ببرد از دلم آن زلف بی‌قرار قرارربود چشم دلارام او ز جان آرام
به عشوه هر سر مویت ز من دلی طلبدبه حیرتم که من این نیم دل دهم به کدام
هزار بار اگر بشکنی به سنگ پرممن آن نیم که دمی بر پرم از آن لب بام
به پای خویش تو را صید پیش می‌آیدچه حاجت است که دیگر بگسترانی دام
به زیر تیغ تو اسرار کشته شد صد باربه روی مرده چه شمشیر میکشی ز نیام