گنج

شمارهٔ ۱۳۳

تحمل از غم تو یا ز روزگار کنمبغیر آنکه خورم خون دل چکار کنم
اگر عناصر این نه فلک ورق گرددغمت رقم نشود گرچه اختصار کنم
بطول روز قیامت شبی ببایستیکه با تو من گله از درد انتظار کنم
ببزم غیر مکش می روا مدار که منمدام بی تو بخون جگر مدار کنم
بآن رسیده ز جور سپهر و کینهٔ غیرکه رخت بندم و ترک دیار و یار کنم
کنون که ناشده طوفان بیار خاک رهشکه بلکه چارهٔ این چشم اشکبار کنم
جفا مبر ز حد اندیشه کن از آن روزیکه داوری بتو در نزد کردگار کنم
نصیب ما نشد ای دوست کنج دامت همنه آشیان نه قفس کاندران قرار کنم
عجب مدار گرت نغمه سنج شد اسرارکه عندلیبم و افغان بنوبهار کنم