گنج

شمارهٔ ۱۳۲

شد وقت آنکه باز هوای چمن کنمآمد بهار و فکر شراب کهن کنم
حاشا که با جمال جهانگیر عارضتنظاره جانب گل و برگ سمن کنم
در دوزخ از خیال توام دست میدهددوزخ بیاد روی تو گلشن شکن کنم
بهر نثار مقدم تو هر دم از سرشکدامان خویش پر ز عقیق یمن کنم
تا دیده ام من اهرمن خال عارضتبر آن سرم که سجده بر اهرمن کنم
ز اسرار خویش آگهی اسرار را دهمچون با خود آیم و سفر از خویشتن کنم