شمارهٔ ۱۳۱
علی صدغ لیلی تهب النسیماز این غصه دل اوفتاده دو نیم
هر آنکس که چشم ترا دید و گفتالا ان هذا لسحر عظیم
رقیبش بما بر سر خشم بودقنا ربنا ذالعذاب الالیم
بهاران شد و میدمد گل ز شاخفدعنی و کاساً رحیقاً ندیم
چو مردم بخاکم فشانید میلیحیی المرام العظام الرمیم
فتاده است اسرار شورم بسربذکری لسملی و عهد قدیم