گنج

شمارهٔ ۱۲۹

دهید شیشهٔ صهبای سالخورده بدستمکنون که شیشهٔ تقوای چند ساله شکستم
کتاب و خرقه و سجاده رهن باده نمودمبتار چنگ زدم و چنگ و تار سبحه گسستم
فتاده لرزه بر اندام من ز جلوهٔ ساقیخدا نکرده مبادا فتد پیاله ز دستم
مرا به گل چه سر و کار کز تو بشکفدم دلمرا بباده چه حاصل که از نگاه تو مستم
بخود چو خویش بگویم توئی ز خویش مرادماگرچه خویش پرستم ولی زخویش برستم
نداشت کعبه صفائی به پیش درگهش اسراراز آن گذشتم و احرام کوی یار ببستم