شمارهٔ ۱۲۵
چه شوری بود یاران بر سر دلز غم گوئی سرشته پیکر دل
نریزد ساقی بزم محبتبجز خوناب غم در ساغر دل
بجز سوزش نسازد هیچ باطبعگلستان خلیل است آذر دل
بر آتش پارهها برمیفشاندمگر بال سمندر شد پر دل
نشد افسرده ز آب هفت دریاچه آتش بود اندر مجمر دل
حمل جز برج ناری نیست گوئیاثر هم جز وبال از اختر دل
بسوز نار دوزخ خندد اسرارجهدگر یک شرار از اخگر دل