شمارهٔ ۱۲۴
زدی مشاطهات شانه به سنبلکه میآرد صبا بوی قرنفل
ببین از ناب می بر عارضش خویچو شبنم صبحدم بنشسته بر گل
چه سازم با دلی کورا نباشدنه تاب التفات و نی تغافل
زدندی خوشه چینان تو آتشمرا در خرمن صبر و تحمل
چو گلشن را کند تاراج کلچینچه باشد حالت بیچاره بلبل
حکیما ای محال اندیش بنگربدور عارضش ز اشگم تسلسل
به پاداش دعایم ناسزا گفتتذللنا له زاد التذلل
چو میدانی دعای درد اسرارچرا در چاره اش داری تعلّل