شمارهٔ ۱۱۷
ساقی بیا که عمر گرانمایه شد تلفدایم نخواهد این در جان ماند در صدف
طفلی است جان و مهد تن او را قرارگاهچون گشت راهرو فکند مهد یک طرف
در تنگنای بیضه بود جوجه از قصورپر زد سوی قصور چو شد طایر شرف
ز آغاز کار جانب جانان همی روممرگ ار پسند نفس نه جانراست صد شعف
تابی ز آفتاب بخاک آمد از شباکخود بودی آفتاب چو شد پرده منکشف
انگشت بین که جمره شد و گشت شعله ورپس در صفات نور شد آن نار مکتشف
کرد آفتاب باده تجلی در انجمنقد کان من سنائها الارواح یختطف
موسی جان ز جلوه شدش کوه تن خرابولی بوجهه هو ذاالشطر و انصرف
اسرار جان کند ز چه رو ترک ملک و تنبیند جمال مهر جلال شه نجف