شمارهٔ ۱۱
آمده از خود به تنگ کو سرِ دار فنانوبت منصور رفت گشته کنون دور ما
تا نکنی ترک سر پای در این ره منهخود ره عشق است این هر قدمی صد بلا
موجهٔ طوفان عشق کشتی ما بشکنددست ضعیفان بگیر بهر خدا ناخدا
خضر رهی کو که ما عاجز و درماندهایمکعبه مقصود دور خار مغیلان به پا
از کف من برده دل آن بت پیمان گسلرشک بتانِ چو گل غیرت ترک خطا
کیش تو عاشق کشی مهر و وفا کار مناز لب تو حرف تلخ وز لب من مرحبا
گرچه نکردی قدم رنج به بالین منلااقل از بعد مرگ بر سر خاکم بیا
سینهٔ اسرار را محرم اسرار سازای تو به زلف و به رخ رهزن و هم رهنما