شمارهٔ ۱۲
ایزد بسرشت چون گل مامهر تو نهفت در دل ما
باز آی که رونقی نداردبی شمع رخ تو محفل ما
چون هست ندیم در بر آن گلگل را ببراز مقابل ما
از دیده ز بسکه خون فشاندیمدر خون دل است منزل ما
صیدم کرد و نگفت چون شدآن طایر نیم بسمل ما
ترسم که ز فیض زاهدان راشامل شود اجر قاتل ما
یکجو مهری نگشته جز جورزان خرمن حسن حاصل ما
از میکده گردری گشایدنگشوده ز درس مشکل ما
اسرار ره جنون گرفتیمکان طره شود سلاسل ما