گنج

شمارهٔ ۱۰

تا جان بتن آید بیا احوالپرس این خسته راتا دل گشاید برگشا آن پستهٔ لب بسته را
آن سبزهٔ نورسته را تا دیدمی رستم زدینپیوسته خواهم سجده کردآن ابروی پیوسته را
گرسوی مرغانم رهاسازدزدام از مهرنیستازرشک پرخواهدکشد این بال و پربشکسته را
اززهد و تقوی مشکلم نگشود ومشکل میفروشبستاندوجامی دهداین صبحه بگسسته را
هرکیش و فن آموختم هر مشکلی کاندوختمسیلاب عشق آمد ببرد آن خوانده و دانسته را
کالای دارائی کل جز در لباس فقر نیستپیوند باشد با خدا درویش از خود رسته را
پائین ترین مأوا بود اسرار فرق فرقداناز کاخ جان برخواسته برخاک او بنشسته را