گنج

شمارهٔ ۱۰۶

بدیدم آنچه در هجر جمالشخداوندا نبیند کس مثالش
به کنج خلوت هجران شب و روزتسلی میدهم دل با خیالش
بود دوزخ زهجرانش کفایتبود فردوس رمزی از وصالش
حرام است از چه قتل بی گناهانبشرع عاشقی کرده حلالش
زمی ساقی بما دردی ببخشاینیم گر درخور صاف زلالش
مگر مه شد مقابل با تو کافتادکلف بر چهره او را ز انفعالش
خرابم کرد اگر چشمش نگهدارخداوند از آسیب و زوالش
نمیپرسی که مرغی بود ما راگرفتار قفس چونست حالش
بهشت آندم بهشت از دست اسرارکه دید آدم فریب آن دانه خالش