گنج

شمارهٔ ۱۰۵

غم عشقی ز نشاط دو سرا ما را بسصحبت بیدلی از شاه و گدا ما را بس
تو و بر مسند جم جام زدن نوشت بادمسند خار و خس جام بلا ما را بس
تکیه بر بالش عشرت زدن ارزانی غیرخشت در زیر سر و فقر و فنا ما را بس
نیستم در خور لطف طمع از حد ببرمدو سه دشنام بپاداش دعا ما را بس
خون شد از رشک دلم شانه بزلفش که کشیدروز و شب عربده با باد صبا ما را بس
ملک الحاج و ره کعبه که در ملت عشقطوف این کوی خوش آئین و صفا ما را بس
تاجر عشقم و سرمایهٔ من دین و دل استگلرخان نقد یکی عشوه بها ما را بس
درد عشق تو چه سنجیم بقانون شفاکز اشارات دو ابروت شفا ما را بس
هرکسی در کنف دولت صاحب جاهیستدل قوی دار تو اسرار خدا ما را بس