گنج

شمارهٔ ۱۰۴

در دام خود کی افکند صیاد عشق اهل هوسآری ندیده دیدهٔ شاهین کند صید مگس
نی سودی اندر پیشه‌ها نی حاصلی ز اندیشه‌هاعشقی به روی کار بر حق سخن اینست و بس
ای دلبر بی‌مهر من بی مهر رویت ذره سانسرگشته و بیچاره‌ام ای چاره‌ام فریاد رس
مردیم در کنج قفس وز گردش وارون چرخصد رخنه در دل هست و نیست یک رخنهٔ در این قفس
رسمی است میگیرد عسس در هر دیاری مست رالیکن به ملک عاشقی این مست می‌گیرد عسس
نبود عجب کاید نفس با آن که کشتی صدرهمتا سوی دل بویت برد از سینه می‌آید نفس
ای باغبان چون ساختی گل را جدا از عندلیبباری نسازد همنشین با نوگلم هر خار و خس
سر در گریبان کرده‌ام با خویش باشد سر منتا از دلم افشا کنم ، کو محرمِ اسرار ، کَس