گنج

شمارهٔ ۱۰۷

مدتی شد دل گمگشته نیامد خبرشیا رب از چرخ جفاپیشه چه آمد به سرش
عهد کردم که بروبم به مژه میکده‌هاگر غریبم بسلامت برسد از سفرش
ای صبا گر روی از خطهٔ چین زلفشپرسش دل بنما بلکه بیابی اثرش
حال دل عرضه نمائید بر پیر مغانتا مگر یاد کند وقت دعای سحرش
به امیدی که سفر کرده‌ام آید روزیدم‌به‌دم آب زند چشم ترم رهگذرش
تا که اسرار بیابد دل گمگشتهٔ خویشکرده نذرِ سگِ کویی، همه لَختِ جگرش