گنج

شمارهٔ ۱۰۲

ای شعله رخ آتش بدلم در زدهٔ بازیاقوت لب از خون که ساغر زدهٔ باز
زینسان که تو طرف کله از ناز شکستیبر افسر خورشید فلک برد زدهٔ باز
دیگر چه خطا دیدهٔ ای آهوی چین چونوحشی صفت از سرزدهٔ سرزدهٔ باز
تر کردهٔ از خون شهیدان لب لعلتداغی بدل لالهٔ احمر زدهٔ باز
زان آتش رخسار و زان غالیهٔ زلفآتش بدل و عود بمجمر زدهٔ باز
ای آنکه تو بر تارک اخترزدهٔ گامبر لطف تو است دیدهٔ اختر زدهٔ باز
بر همزدهٔ رشتهٔ جمعیت دلهاچون شانه بر آن زلف معنبر زدهٔ باز
شیرین ز شکرخنده کنی کام جهانیای غنچه دهان خنده بشکر زدهٔ باز
اسرار ز نظم تو چکد آب لطافتگویا که در آن آب و هوا پر زدهٔ باز