شمارهٔ ۱۰۰
گل می دمد ز شاخ و وزد باد نوبهارساقی تفقدی کن و جامی ز می بیار
در کشتزار حسن رخش سبزه میدمدرخش نظر بر آن بتفرج بسبزه زار
یک صفحه از صحیفهٔ حسنت بود بهشتدر باب شرح وصل تو فصلی است نوبهار
دریای خون بسینهٔ ما موج میزندمنعم مکن ز گریه که نبود باختیار
محرم نبود مردم چشمم به روز وصلشد دیده دجله ها که رود غیر برکنار
از سرّ آن دهان همه اسرار شد و جودزان سبزه زار خط بشد این خطه سبزوار