شمارهٔ ۹۲
آفتاب روی تو تابان شدستدر شعاعش جان و دل حیران شدست
نور مطلق گشت ذرات جهانتاکه خورشید رخت تابان شدست
جان که در تاب تجلی شد فنادر حقیقت واصل جانان شدست
آنکه روز و شب گدای کوی تستبر همه خلق جهان سلطان شدست
شد بملک عاشقی افسانههرکه در عشق تو جان افشان شدست
جان ما در پرتو حسن رختمحو و شیدا بی سر و سامان شدست
عشق جانان جان بیمار مرابوالعجب هم درد و هم درمان شدست
جان و دل در راه عشقت باختنعاشق دیوانه را آسان شدست
تا اسیری شد اسیر زلف یارفارغ از کفر و هم از ایمان شدست