شمارهٔ ۹۱
بقید زلف تا جانم اسیر استدلم در دام فتنه پای گیر است
درون پرده ذرات عالمرخت تابان چو خورشید منیر است
گرفتاران عشقت را فراغتز شاه و شحنه و میر و وزیر است
هوای گلشن حسنت ازآن رونرفت از جان که جای دلپذیر است
نسیم زلف جانانرا چه نسبتببوی عنبر و مشک و عبیر است
چگویم وصف یاری کو بعالمبخوبی و ملاحت بی نظیر است
ز فکر هر دو عالم گشت آزادبقید عشق او هر کو اسیر است
دلا گر میروی راه طریقتمشو ایمن که بس راهی خطیر است
توانی بود سالک در ره عشقترا گر رهنما ارشاد پیر است
دلم راه هدایت زان سبب یافتکه شیخ مرشدم شیخ کبیر است
نه امروز است دل شیدای حسنشاسیری ما چنین بودیم دیرست