گنج

شمارهٔ ۸۹

ذرات کون پرتو خورشید مطلق استدر بحر عشق جمله جهان همچو زورق است
دارد فراغت از من و مائی و هست و نیستاندر محیط مستی او هر که مغرق است
زاهد نبرد بهره از ذوق عارفانبر دل فسرده زانکه در ذوق مغلق است
هرکو ندید روی تو در پرده دو کوندر پیش عارفان تو نادان احمق است
بی بهره هیچ ذره ز خورشید عشق نیستزیرا که نور عشق بذرات ملحق است
وحدت اگر بصورت کثرت ظهور کردغیر خداست باطل و حق دایما حق است
زاهد ز گفت عشق مکدر شود ولیدایم ز سرعشق اسیری مزوق است