شمارهٔ ۸۴
از آفتاب روی تو عالم پر از ضیاستهر ذره را ز مهر جمال تو صد صفاست
یکدم نقاب زلف ز رخسار برفکنبا عاشقان نما که جهان از چه رو فناست
از جلوه های عشق پرآوازه شد جهانآفاق سربسر زدم عشق پر صداست
زاهد اگر مخالف عشقی زکج رویستگر راست میروی ره عشاق با نواست
زحمت مکش طبیب بدرمان درد عشقزیرا که درد عشق عجب درد بی دواست
گر صد جفا و جور کند یار هر زمانای دل صبور باش که آخر همان وفاست
بیگانه شد ز خویش و ز شادی فراغ یافتجانی که او بدرد و غم عشق آشناست
تا جان من قبول غم عشق یار شدزین غم بصد بلا دل غم دیده مبتلاست
انصاف و راستی اگرت هست مدعیقلاش ورند همچو اسیری بگو کجاست