گنج

شمارهٔ ۸۱

قافیه: ورافتادهاست۹ بیت
تا نقاب زلف از روی تو دور افتاده استجان مشتاقان از آن رودر حضور افتاده است
شاهد رویت نماید هر زمان حسنی دگرعاشق دیوانه دل زان ناصبور افتاده است
عاشقان را وایه دیدار تو باشد در بهشتزاهد نادان پی غلمان و حور افتاده است
راه زاهد در حقیقت بود تقلید و مجاززین سبب از کوچه تحقیق دور افتاده است
قسم جانم در ازل چون عشق جانان بوده استعشق ورزی زاهدا مارا ضرور افتاده است
غیرتی بنمای جانا خانه خالی کن ز غیرچونکه دلدارت بسی تند و غیور افتاده است
شد دلم آزاده از قید غم هجران دوستتا بملک وصل او جانرا عبور افتاده است
زاهدا از ما مجو هشیاری و زهد و ورعزانک مست عشق از آنها بس نفور افتاده است
تا اسیری دید خورشید جمالت بی نقاپغرق بحر نورو محو بی شعور افتاده است