گنج

شمارهٔ ۶۵

هرکه از درد و غم عشق تو دل افگارنیستجان او را در مقام وصل جانان بار نیست
دل که از هر ذره خورشید جمال او ندیدعارف سریقین و سالک اطوار نیست
عاشقان را کی غم دنیا بود یا فکر دینمست جام عشق را با دین و دنیا کار نیست
از شراب وصل شاهد کی شود جان تو شاددر خراباتت اگر پیر مغان غمخوار نیست
کی ببینی کی، جمال نور بخش او عیانگر ز خواب جهل و غفلت جان تو بیدار نیست
زاهد از انکار رندان گشت محروم از وصالمنکر عشاق از دیدار برخوردار نیست
شد سرای سینه از خاشاک و خار غیر پاکدر دل و جان اسیری جز خیال یار نیست