شمارهٔ ۵۶
تا بکی باشد نهان خورشید رویت در حجابکاشکی از حسن رخسارت برافتادی نقاب
نور وحدت گر نمود از پرده کثرت جمالدر شب تاریک بینی گشته تابان آفتاب
گر بصورت می نماید موج و دریا غیر همدر حقیقت نیست جز یک چیز دریا و حباب
از ازل مامست از میخانه عشق آمدیمبیخبر از جام وصل دوست بودند شیخ و شاب
هرکه عاشق نیست همچون صورت بی جان بودزاهد مازین سخن چون مار در پیچست و تاب
گر نمی خواهد که ریزد خون عاشق بی گناهچشم شوخش از چه رو باماست در عین عذاب
مبتلا گشتم بعشق او بانواع بلادل ز دست عشق مدقوقست و جان در اضطراب
زاهد هجران زده رو در خرابات فنابگذر از هستی بنوش از ساغر وصلش شراب
شهرتی کردی ببدنامی اسیری در جهانزانکه دایم زند و قلاشی و بدمست وخراب