گنج

شمارهٔ ۵۱

یارم از خانه برون آمد سرمست و خرابجام می برکف و می گفت خذوا یا احباب
جام جم کی بنظر آرد و لذات دو کونهرکه یک جرعه بنوشید از آن باده ناب
هرکه از پرده پندار نیامد بیرونروی آن یار کجا بیند و آن جام شراب
مجلسی بس عجب و عشرت و عیش است و طربساقی و جام می و مطرب و آواز رباب
یار بی پرده بما روی نماید هردمبخدا یکسر مو نیست مرا هیچ حجاب
گرچه هر ذره بود پرده خورشید رخستشاهد حسن ترا بین که چو ما هست نقاب
ای که جوئی ز ورق دانش و اسرار یقینبخدا در دو جهان نیست چو تو هیچ کتاب
طالع سعد کجا دولت بیدار کجاستتا شبی طلعت چون ماه تو بینیم بخواب
گر تو جویای لقایی و طلبکار وصالراه رندان طلب و زود اسیری دریاب