گنج

شمارهٔ ۴۷۸

چو در بحر توئی مائی است فانیازآن گویم حدیث من رآنی
چو مرغ دل زند برهم پرو بالشوم عنقای قاف لامکانی
نشان وصل تو چون بی نشانستبود نام و نشانم بی نشانی
چو گشتم محو انوار جمالتازآن دیدم حیات جاودانی
مرا وقتی است با دلبر که آن دممن و ما و تو و اوئی است فانی
بگفت و گو نیابی راز پنهانبیانی نیست احوال عیانی
اسیری چون ز قید خود خلاصیبعالم نوربخشی می توانی