گنج

شمارهٔ ۴۶۵

ای جمال روی تو خورشید تابان آمدهوی دو زلف مشکبویت عنبرافشان آمده
در شعاع روی تو دل واله و حیران شدهجان بسودای سر زلفت پریشان آمده
در خم هر موی تو پیداست زنار و صلیبزلف و رویت جان ما را کفر و ایمان آمده
ز آتش شوقت دلم پیوسته در سوز و گدازداغ بیحد از غم عشق تو برجان آمده
عشق ورزی بین که هر دم یارباما می کندگه شده پیدا جمالش گاه پنهان آمده
از نقاب جمله ذرات جهان دیدم عیانمهر حسن روی او چون ماه تابان آمده
فکر زلف یار جانرا دایما همدم شدهمونس دل ذکر حسن روی جانان آمده
جان مشتاق لقارا سوز شوقش مرهم استعاشقانرا درد عشقش عین درمان آمده
جمله ذرات جهان درپرتو مهر رخشچون اسیری دایما شیدا و حیران آمده