گنج

شمارهٔ ۴۶۰

قافیه: و۷ بیت
جان ما را نیست در عالم بجز این آرزوکو نشیند یکدمی با دلبر خود روبرو
تا بملک وصل او جان و دلم آرام یافتسالها از دست هجرانش دویدم سوبسو
حسن روی او عیان دیدم ز مرآت جهاندیده بینا نه بیند در دو عالم غیر او
باده نابست پیش مست صهبای شهودساقی و میخانه و می خواره و جام و سبو
در دل صافی توان دیدن جمال روی دوستزاهدا آن دل نداری در پی اش هرزه مپو
زنگ غم ز آئینه دل میزداید چار چیزآب و دیگر باده و گشت چمن، روی نکو
غیرت جان اسیری در نماز عشق بینجز به محراب دو ابروی تو نارد سرفرو