شمارهٔ ۴۵۳
قد تجلی العشق فی کل المجالی فانظروااز پس هر ذره تابان گشت مهر روی او
فی مرایا کل عین قد راینا عینهفافتحوا عینا کم حتی تروا ماتبتغوا
یار پیشت حاضر و تو از خودی غایب ازوبا خودآ آخر چه گم کردی که میجویی بگو
من شراب العشق لم یشرب کشربی شاربکاسنا بحر فمالم تشربوا لم تعلموا
ساقیا جام و سبو پرساز بهر دیگرانبحر نوشان را چه پروا با صراحی و سبو
حار قلبی صار روحی والها فی حسنهما نظرنا غیره لما ارنا وجهه
دم به دم بیند اسیری حسن او نوعی دگرنوش بادش هر نفس جام تجلی نو به نو