شمارهٔ ۴۴۵
من بسودای تو فارغ گشتم از سودای کونمرغ دل بی تو نخواهد یکدمی مأوای کون
با وجود لذت دیدار جان افروز توعاشق بیدل ندارد یک نفس پروای کون
لذت وصلت ندید و در خمار هجر ماندهر دلی که باشد مست از صهبای کون
کی تواند باز کردن دیده بی دیدار توهر کسی کز حب مال و جاه شد شیدای کون
می نیابد گوهر عرفان و در سر عشقهرکه غواصی کند از حرص در دریای کون
عاشق دیوانه را پروای ننگ و نام نیستلاجرم در عشق دایم هست او رسوای کون
شاد باشد چون اسیری دایم از گنج لقاهرکه از نقد غم تو دارد استغنای کون