شمارهٔ ۴۴۲
ز خلوتخانه وحدت چو بنهادی قدم بیروندوصد موج حدوث آمد ز دریای قدم بیرون
رخت آئینه می جستی که بیند حسن خود کلیازآن از مخزن حرمت دل آمد محترم بیرون
زهی قدرت که انفاس لب جان پرورت داردکه گلهای وجود آورد از باغ عدم بیرون
بحکمت از درون خانه نابود لطف تودو عالم با لباس بود آرد دم بدم بیرون
هوای روی جان افروز و سودای سرزلفترود عمر و نخواهد رفت هرگز از سرم بیرون
سپاه عقل می جوید امان برجان که بگریزدچو شاه عشق می آرد بملک دل علم بیرون
صفات و ذات را هر دم بود یک مظهر جامعگهی اندر عرب ظاهر گه آید از عجم بیرون
کسی کو نوربخش آمد همو شد مظهر ذاتتکه اوصاف کمال او بود از کیف و کم بیرون
اسیری دل نثار آورد جان دید از تعجب گفتعجب دریست این کامد ز دریای کرم بیرون