شمارهٔ ۴۴۰
رب زدنی حیرة فیکم چه می خواهی بدانیعنی هر دم جلوه دیگر نما بر عاشقان
گر نمائی با من بیدل دمی روی چو ماهدر سر اندازی بیندازم کله بر آسمان
در غم هجران تو زار و نزارم لیک اگریافتم وصل تو از شادی نگنجم در جهان
زآتش عشق تو جان و دل همی سوزد مرالطف فرما لحظه بنشین و آن آتش نشان
آه اگر گوید نگارم اشتیاقت عرضه کنچون کنم چون شرح شوق من نیاید در بیان
زاهدا تو طالب حور و بهشتی لاجرمره بمطلوب حقیقی می نیابی جاودان
ای اسیری تا ز قید خود نمی یابی خلاصکی توانی دید روی نوربخش انس و جان