گنج

شمارهٔ ۴۳

کاشکی رحمی بُدی آن فتنه‌گر عیّار راتا نکردی پیشه خود این همه آزار را
کی در آرد بار دیگر حسن خوبان در نظرهرکه روزی دیده باشد آنچنان رخسار را
کفر زلفش عروة الوثقای ایمان من استگرچه هست از کفر ترسی مردم دیندار را
بار عشقش کآسمان تابش نیاورد و زمینهمت ما بین که بر دل می‌نهد آن بار را
مهر رویش از پس هر ذره بنماید جمالگر ز دیده دور سازی پرده پندار را
خون مردم را به شوخی از چه ریزد بی‌گناهعاقبت پندی بده آن غمزه خونخوار را
چون اسیری هرکه دارد نور معنی در بصرجلوه‌گاه یار بیند صورت اغیار را