گنج

شمارهٔ ۴۱۹

قافیه: ین۹ بیت
کردم نثار مقدم عشق تو عقل و دینمن رند مطلقم نه مقید بآن و این
برخیز زاهدا ز سر زهد و نام و ننگرندانه رو بمیکده با عاشقان نشین
خواهی که سرفراز و عزیز جهان شویبرآستان فقر بنه روی برزمین
زادالمسافرین چه بود عجز و نیستیما را براه عشق ندادند غیر ازین
مهر و تواضع است مرا مذهب و طریقدر دین ما چو کفر حقیقی است کبر و کین
ای دل چو چشم عقل نه بیند لقای دوستاز عشق دیده وام نما حسن یاربین
گر وصل دوست میطلبی بدگمان مباششو خاک راه اهل خدا از سر یقین
شوخ است و فتنه جوی و ستمکار و بیوفادر دلبری کجاست دگر یار همچنین
ما در سماع شوق جمالش اسیریابرملک هر دو کون فشاندیم آستین