شمارهٔ ۴۱۳
پیداست حسن دوست ز ذرات کن فکاناز بس که ظاهرست نماید چنین نهان
آن یار بی نشان چو بخود کرد جلوهدر عرصه ظهور نمود این همه نشان
معشوق هر زمان چو بحسن دگر نمودهر عاشقی نشان دگر میدهد نشان
حقا که نیست در دو جهان غیریار کسعین العیان بجو که عیانست در عیان
یار است هرچه هست و جهان جز نمود نیستبود و نمود هر چه بود اوست، کو جهان؟
خورشید روی دوست ز هر ذره رو نمودمرآت حسن اوست اگر کون و گر مکان
در عاشقی چو کرد اسیری ز سرقدمدر کاینات عشق از آن گشت داستان