شمارهٔ ۴۱۰
تا بنای عاشقی در کاینات انداختیمچتر رفعت را بملک لامکان افراختیم
چون ظهور کل او اول بنقش ما نمودبار دیگر ما جهان را مظهر خود ساختیم
شد نهان در پرده کثرت جمال وحدتمتا نقاب عزت از غیرت برو انداختیم
مابسودای وصال دوست در بازار عشقنقد هستی در قمار نیستی در باختیم
هرکه خالی کرد خود را از خودی مانند نیاز دم جانبخش او را در نفس بنواختیم
چون شعاع نور وحدت گشت تابان بر دلمنقش کثرت را ز لوح سینه وا پرداختیم
تا تجلی کرد واجب نقش ممکن شد فنابی اسیری مایکی بودیم و دو نشناختیم