گنج

شمارهٔ ۳۲۹

قافیه: ال۷ بیت
ای حسن جان فزای تو خورشید بی زوالهرگز ندید دیده کس اینچنین جمال
خورشید در لباس همه ذره نمودرخسار او چو پرده برافکند از جمال
باتار زلف او شب تار است همچو روزخور در مقابل مه رویش کم از هلال
برهر که تافت پرتو انوار وحدتشکثرت به پیش او همه وهم آمد و خیال
از قیل و قال مدرسه روشن کجا شودحالات اهل ذوق و مقامات اهل حال
تا با تو هست هستی تو نیست جز فراقفانی شو از خودی که بحق یافتی وصال
زان دم که نوش کرد اسیری می فنامخمور سرمست آمد و مستست لایزال