گنج

شمارهٔ ۳۱۲

دست و پایی میزنم در راه عشقتا مگر روزی شوم آگاه عشق
چون کواکب بی سر و پا گشته امتا شوم یکدم قرین ماه عشق
دامن معشوق می آرد بکفهرکه باشد لازم درگاه عشق
از خرد بیگانه شو وز خویشتنتا شوی از محرمان شاه عشق
زنده گشتم از حیات جاودانچون شدم کشته بلشکرگاه عشق
فارغم از فکر زاد و راهزندر سفر تا گشته ام همراه عشق
ای اسیری چون زمین می باش پستتازنی برآسمان خرگاه عشق