شمارهٔ ۳۰۹
شاه و گدا یکسان بود بر درگه سلطان عشقصدپایه از طاق فلک بالاترست ایوان عشق
برقطع سر از عاشقان گر حکم راند شاه عشققطعا نمی پیچند سر عشاق از فرمان عشق
پیش طبیب عاشقان بیمار درد عشق راجز جان فشانی از غمش هرگز نشد درمان عشق
غواص دریای فناآورد بیرون عاقبتدرهای اسرار یقین زین بحر بی پایان عشق
عاشق براه عشق او در کوی خواری و فناتا بی سروسامان نگشت پیدا نشد سامان عشق
آن ترک چشم و غمزه اش از عاشقان بی نوارخت دل و جان ناگهان بردند در تالان عشق
بربود گوی عاشقی آخر اسیری از میانتا اسب همت از کران در راند در میدان عشق