گنج

شمارهٔ ۲۹۲

ای دل به کوی نیستی چون خاک پست و خوار باشبا دشمن و با دوستان یکسر گل بی‌خار باش
گر عاشقی یکرنگ شو، از نام و شهرت درگذردر عشق ثابت کن قدم، جویای ننگ و عار باش
بگذار حظ نفس را، رو پاکبازی پیشه کنشو مونس یاد خدا، فارغ ز خلد و نار باش
در راه جست و جوی او سر بر خط فرمان بنهیکدم میاسا در طلب، سرگشته چون پرگار باش
از فکر دنیا و ز دین در راه عشقش درگذرز اغیار دل را پاک کن، جویای وصل یار باش
خواهی برآیی بر فلک، گردی مجرد چون ملکترسا صفت در دیر دین‌، رو طالب زنار باش
هستی و پندار خودی، کن غرقه در بحر فنادر کوی عشق و بیخودی از ما و من بیزار باش
گر عاشق دل زنده‌ای‌، معشوق را جوینده‌ایگفتار را یک‌سو فکن‌، اندر پی کردار باش
از دست جور رهزنان بگزین کرانه زین میانشو چو اسیری در امان‌، با یار یار غار باش