گنج

شمارهٔ ۲۹

ز خورشید جمال عالم آراجهان پر شد ز انوار تجلی
جهان شیدای حسنش گشت یکسرچه حسنست و چه رویست این تعالی
بخود از حسن یارم جلوه کردنقوش غیر شد زان جلوه پیدا
درون پرده هر ذره حسنشچو خورشید جهان تابست هویدا
که تا کفار ره یابند بایماننقاب زلف از رخسار بگشا
بهر جا رو کند عاشق مهیاستخرابات و می و شاهد در آنجا
ز قید خود اسیری باش آزادببزم وصل مطلق بیخودی آ