شمارهٔ ۲۷۱
در خرابات آمدم دوشینه هنگام سحرجمله را دیدم ز مستی گشته از خود بیخبر
مطربان اندر سرود و ساز داده چنگ و عودساقی و جمله حریفان مست و بیخود سربسر
جملگی گردان بپهلو بی سرو پا در سماعدر گرفته شور و مستی در همه دیوار و در
آنچنان حالی چو دیدم در من آمد حالتیبیخود از خود گشتم و دیگر ندیدم خیر و شر
هرکه بیند یک نظر آن بزم و ساقی و حریفمی پرستی پیشه کرد و نیستش کاری دگر
جان رندان واقف سر خراباتست و بسدیگران نسبت بدان سر گوئیا کورند و کر
در خرابات آنچه برجان اسیری کشف شدصوفی خلوت نشین را نیست در مسجد خبر